ماهي قرمز
امروز با خود عهد ميكنم
كه ديگر هيچوقت گريه نكنم ،
كه هيچوقت دلتنگ نشم ،
غصه را به دل راه ندم ،
و....
مينويسم و باز ،
اشك ، مجال نميدهد؛
چقدر دل نازك شده ام ؛
اينبار ،
دلم براي خودم تنگ است و براي خود ميگريم !
ماهي قرمز من ، هنوز در تنگ خود ميچرخد و روزها رو سپري ميكند ،
اما..........................
ميان راه فقط صدای تو نشانیِ ستاره بود
که راه را بیدليلِ راه جسته بوديم
بیراه و بیشمال
بیراه و بیجنوب
بیراه و بیرويا
اسامی آسان کسانم را
نامم را، دريا و رنگ روسری ترا، ریرا
ديگر چيزی به ذهنم نمیرسد
حتی همان چند چراغ دور
که در خواب مسافرانْ مرده بودند!
من راه خانهام را گم کردهام آقايان
چرا میپرسيد از پروانه و خيزران چه خبر
چه ربطی ميان پروانه و خيزران ديدهايد
شما کيستيد از کجا آمدهايد
کی از راه رسيدهايد
چرا بیچراغ سخن میگوئيد
اين همه علامت سوال برای چيست
مگر من آشنای شمايم
که به آن سوی کوچه دعوتم میکنيد؟
من که کاری نکردهام
فقط از ميان تمام نامها
نمیدانم از چه "ریرا" را فراموش نکردهام
چيزی از جُرم رفتن به سوی رويا را کم نخواهد کرد؟
شما، بانوْ که آشنای همهی آوازهای روزگار منيد
آيا آرزوهای مرا در خواب نیلبکی شکسته نديديد
میگويند در کوی شما
هر کودکی که در آن دميده، از سنگ، ناله و
از ستاره، هقهقِ گريه شنيده است
چه حوصلهئی ریرا!
بگو رهايم کنند، بگو راه خانهام را به ياد خواهم آورد
میخواهم به جايی دور خيره شوم
میخواهم سيگاری بگيرانم
میخواهم يکلحظه به اين لحظه بينديشم ...!
من از سرِ اتفاق زندهام هنوز!؟
باران می بارد و من ،
با اون ، می بارم و می بارم.....
شاید آرام گیرد این دل شکسته من ؛
اما ، میدانم که باز دلم را چه بیرحمانه ،
خواهند شکست و ....
دیگر حتی اشک هم ، چاره ساز نیست !
بسوز ای دل ! بسوز !
که آبی نیست تا آتشت را خاموش کند ..... !! ميخواهم خود را گم كنم ، تا دست هيچكس بهم نرسد...
بروم جايي كه پيدايم نكنند؛
تنهاي تنها...،
فقط ماهي قرمز تنگ بلورم را با خود مي برم،
او تنها مونس من در تنهاييست؛
سنگ صبورم ، شاهد زندگيم... !
شايد روزي بيايد ،
.كه ماهيِ قرمزم احساس تنهايي نكند گفتم : چگونه ؟ ميسر نيست ؟
نمي شود؟ ديگر دير شده !!
ديگر مني نيست ؛ ديگر تواني براي سازش و ساختن نيست مي بيني ... دست خودم نيست ؛
اشكهايم يكريز روان است و
سراپايم پر از اندوه و غم . چه كرده ام كه تاوانش چنين بود ! ؟
تا كي بايد در اين عذاب بمانم !؟ كجا اشتباه كرده ام !؟
به كه بد كرده ام !؟ پس عدالت خدايي كجاست ؟ !!!! فاصله عشق و نفرت ،
به اندازه مويي است ؛
تو ، خود ، اين مو ، بودي و...
عشق را به نفرت بدل كردي ... !
بطوريكه آب از تنگ لبريز شده بود. ------------------------------------------------------------------------------------------- «كامبيز درم بخش» در پي گفتگويي باهم ، در كنار همند
اما ،
او حواسش جاي ديگريست .
وي ميگويد و ميگويد و...
ولي او بي هيچ كلامي ، به دور دستها خيره شده ؛ سرد و يخي ...؛ گوش شنوا سيري چند ؟ بنويس كه چقدر دوستش داشتي،
بنويس آن كه رسوا شد ، تو بودي نه او،
بنويس كه ديگر ،هيچوقت عاشق نخواهي شد...
بنويس كه ديگر تنهايي،... تنهاي تنها؛
سنگ صبورت ديگر نيست مینویسم ، مینویسم ، مینویسم ..... مال من ، بی نام ؛ مال دیگران ، نامدار .خيلي وقته كه ديگه حسي براي نوشتن نيست.
من راه خانهام را گم کردهام ریرا
من راه خانهام را گم کردهام
آيا قناعت به سهم ستاره از نشانیِ راه
من راهِ خانهام را گم کردهام بانو
- آيا ميان آن همه اتفاق
روي تنگ بلور را با نقشهايي از ماهي پر ميكنم؛
جوابي نداشت !!!!!
ماهي من سرما خورده و مرتب آب از بيني اش سرازير بود،


