ماهي قرمز
گفتم : چگونه ؟ ميسر نيست ؟
نمي شود؟ ديگر دير شده !!
ديگر مني نيست ؛ ديگر تواني براي سازش و ساختن نيست مي بيني ... دست خودم نيست ؛
اشكهايم يكريز روان است و
سراپايم پر از اندوه و غم . چه كرده ام كه تاوانش چنين بود ! ؟
تا كي بايد در اين عذاب بمانم !؟ كجا اشتباه كرده ام !؟
به كه بد كرده ام !؟ پس عدالت خدايي كجاست ؟ !!!! فاصله عشق و نفرت ،
به اندازه مويي است ؛
تو ، خود ، اين مو ، بودي و...
عشق را به نفرت بدل كردي ... !
بطوريكه آب از تنگ لبريز شده بود. ------------------------------------------------------------------------------------------- «كامبيز درم بخش» در پي گفتگويي باهم ، در كنار همند
اما ،
او حواسش جاي ديگريست .
وي ميگويد و ميگويد و...
ولي او بي هيچ كلامي ، به دور دستها خيره شده ؛ سرد و يخي ...؛ گوش شنوا سيري چند ؟ بنويس كه چقدر دوستش داشتي،
بنويس آن كه رسوا شد ، تو بودي نه او،
بنويس كه ديگر ،هيچوقت عاشق نخواهي شد...
بنويس كه ديگر تنهايي،... تنهاي تنها؛
سنگ صبورت ديگر نيست مینویسم ، مینویسم ، مینویسم ..... مال من ، بی نام ؛ مال دیگران ، نامدار . ---------------------------------------------------------------------------------------------- سيدعلي صالحي حالا كه آمده اي گريه نمي كنم اين باران از آسمان ديگريست -------------------------------------------------------------------------------------------------- محمدرضا عبدالملكيان اين صبح، اين نسيم، اين سفرهی مُهيا شدهی سبز، اين من و اين تو، همه شاهدند -------------------------------------------------------------------------------------------------------- سید علی صالحی چند نقطه ساده .... فقط همین. زندگی در جریان است ... بدون .... خسته ام و دلتنگ از تنها برايم يك شيشه گلاب بياور و شاخه اي زنبق بنفش ، كه ميداني چقدر دوست ميدارم. گلاب بياور ، تا لااقل گل آبي كه از شستن سنگم بوجود مي آيد ، بويي داشته باشد تا به عشق آن بو ، از شستن دست مشويي. ديگر فراموش شده ام ، ديگر از يادها ، خاطره ها ... رفته ام ، تو كه امروز مرا به ياد آوردي ، لااقل قدري بيشتر بمان ، تا حس كنم هنوز ، كسي مرا دوست دارد ، و هنوز كسي ... )) تا دوباره حس كنم ، هنوز به ياد داري كه چقدر زنبق را دوست دارم ؛ زنبق بياور به ياد تمام آن خاطره هاي خوبي كه از ديدن زنبق داريم. تو هميشه ، بعد از هر اشتباهي ، برايم زنبق مي آوردي و با ديدن شوق ديدن آن در چشمانم ، مي خنديدي ، مي خنديدي و مي گفتي : (( تو هنوز كودكي ، خيلي راحت ميشود ترا با شاخه اي زنبق ، گول زد )) آري ، كودك بودم . فراموش كرده اي ؛ زنبق بنفش ، شيشه اي گلاب ... كاش الآن مي آمدي ، مي آمدي و مرا با يك شاخه زنبق بنفش گول ميزدي و من ترا مي بخشيدم ؛ مي بخشيدم ، كه ناقافل ، رهايم كردي و رفتي ، بي هيچ حرف و سخني ، بي هيچ ... اينبار اينگونه ميگويم ... وقتي مردم ، وقتي بعد از سالها فهميدي و تصميم گرفتي سري به مزارم بزني ... برايم هيچي نياور ، خودت هم نيا ، اصلا از آمدن صرف نظر كن ، تا مبادا آرامش ابدي مرا برهم بزني ؛ چون ، اينبار ، اگر زنبق بنفش هم بياوري ، ديگر گول نمي خورم ؛
جوابي نداشت !!!!!
ماهي من سرما خورده و مرتب آب از بيني اش سرازير بود،ها
ری را،
میدانم
حالا میدانم همه ی ما جوری غريب ادامه ی دريا و نشانیِ آن شوقِ
پُر گريه ايم.
گريه در گريه، خنده به شوق،
نوش! نوش ... لاجرعه ی ليالی!
در
جمع من و اين بُغضِ بیقرار، جای تو خالی!
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ... يکی شدند و يگانه.
تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمديم.
اول فقط يک دلْدل بود. يک هوای نشستن و گفتن.
يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. يک هنوز باهمِ ساده.
رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم.
بعد يکصدا شديم. همآواز و همبُغض و همگريه، همنَفس برای باز تا هميشه با هم بودن.
برای يک قدمزدن رفيقانه، برای يک سلام نگفته، برای يک خلوتِ دلْخاص، برای يک دلِ سير گريه کردن ...
برای همسفر هميشهی عشق ... باران!
باری ای عشق، اکنون و اينجا، هوای هميشهات را نمیخواهم
... نشانی خانهات کجاست؟!
تمام دردهايي كه بر جانم است ..
ديوارها ، فشارم ميدهند ...
گاهي دراز ميكشم ،
شايد فراموش كنم كه تو ، بر سرم چه آوردي !!!؟
خواهم رفت و ديگر ...
بازگشتي نخواهد بود
((ميبيني ،ميبيني ، مدتهاست كه كسي به من سر نزده است .
ميگويم : زنبق بنفش
- حال سالهاست كه مرا از ياد برده اي ، كه زنبق را هم ،
هه ، خنده دار است.
نه !


