تبليغاتX
ماهي قرمز

ماهي قرمز

امروز با خود عهد ميكنم

كه ديگر هيچوقت گريه نكنم ،

كه هيچوقت دلتنگ نشم ،

غصه را به دل راه ندم ،

و....

مينويسم و باز ،

اشك ، مجال نميدهد؛

چقدر دل نازك شده ام ؛

اينبار ،

دلم براي خودم تنگ است و براي خود ميگريم !

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 18:52 توسط پرستو| |

خيلي وقته كه ديگه حسي براي نوشتن نيست.

ماهي قرمز من ، هنوز در تنگ خود ميچرخد و روزها رو سپري ميكند ،

اما..........................

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 23:35 توسط پرستو| |

من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام ری‌را 

ميان راه فقط صدای تو نشانیِ ستاره بود 

که راه را بی‌دليلِ راه جسته بوديم

بی‌راه و بی‌شمال 

بی‌راه و بی‌جنوب 

بی‌راه و بی‌رويا


من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام 

اسامی آسان کسانم را 

نامم را، دريا و رنگ روسری ترا، ری‌را 

ديگر چيزی به ذهنم نمی‌رسد 

حتی همان چند چراغ دور 

که در خواب مسافرانْ مرده بودند! 

من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام آقايان 

چرا می‌پرسيد از پروانه و خيزران چه خبر 

چه ربطی ميان پروانه و خيزران ديده‌ايد 

شما کيستيد

از کجا آمده‌ايد 

کی از راه رسيده‌ايد 

چرا بی‌چراغ سخن می‌گوئيد 

اين همه علامت سوال برای چيست 

مگر من آشنای شمايم 

که به آن سوی کوچه دعوتم می‌کنيد؟ 

من که کاری نکرده‌ام 

فقط از ميان تمام نامها 

نمی‌دانم از چه "ری‌را" را فراموش نکرده‌ام


آيا قناعت به سهم ستاره از نشانیِ راه 

چيزی از جُرم رفتن به سوی رويا را کم نخواهد کرد؟


من راهِ خانه‌ام را گم کرده‌ام بانو 

شما، بانوْ که آشنای همه‌ی آوازهای روزگار منيد 

آيا آرزوهای مرا در خواب نی‌لبکی شکسته نديديد 

می‌گويند در کوی شما 

هر کودکی که در آن دميده، از سنگ،‌ ناله و 

از ستاره، هق‌هقِ گريه شنيده است 

چه حوصله‌ئی ری‌را! 

بگو رهايم کنند،‌ بگو راه خانه‌ام را به ياد خواهم آورد 

می‌خواهم به جايی دور خيره شوم 

می‌خواهم سيگاری بگيرانم 

می‌خواهم يک‌لحظه به اين لحظه بينديشم ...!


- آيا ميان آن همه اتفاق 

من از سرِ اتفاق زنده‌ام هنوز!؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 20:34 توسط پرستو| |

باران می بارد و من ،

با اون ، می بارم و می بارم.....

شاید آرام گیرد این دل شکسته من ؛

اما ، میدانم که باز دلم را چه بیرحمانه ،

خواهند شکست و ....

دیگر حتی اشک هم ، چاره ساز نیست !

بسوز ای دل ! بسوز !

که آبی نیست تا آتشت را خاموش کند ..... !!

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:58 توسط پرستو| |

ميخواهم خود را گم كنم ، تا دست هيچكس بهم نرسد...

بروم جايي كه پيدايم نكنند؛

تنهاي تنها...،

فقط ماهي قرمز تنگ بلورم را با خود مي برم،

او تنها مونس من در تنهاييست؛

سنگ صبورم ، شاهد زندگيم... !

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:13 توسط پرستو| |

روي تنگ بلور را با نقشهايي از ماهي پر ميكنم؛

شايد روزي بيايد ،

.كه ماهيِ قرمزم احساس تنهايي نكند


نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 0:14 توسط پرستو| |

گفتم : چگونه ؟ ميسر نيست ؟

نمي شود؟ ديگر دير شده !!

ديگر مني نيست ؛ ديگر تواني براي سازش و ساختن نيست

مي بيني ... دست خودم نيست ؛

اشكهايم يكريز روان است و

سراپايم پر از اندوه و غم .

چه كرده ام كه تاوانش چنين بود ! ؟

تا كي بايد در اين عذاب بمانم !؟ كجا اشتباه كرده ام !؟

به كه بد كرده ام !؟

پس عدالت خدايي كجاست ؟ !!!!


جوابي نداشت !!!!!
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 21:1 توسط پرستو| |


فاصله عشق و نفرت ،

به اندازه مويي است ؛

تو ، خود ، اين مو ، بودي و...

عشق را به نفرت بدل كردي ... !

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:50 توسط پرستو| |


ماهي من سرما خورده و مرتب آب از بيني اش سرازير بود،

بطوريكه آب از تنگ لبريز شده بود.

-------------------------------------------------------------------------------------------

«كامبيز درم بخش»


نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:27 توسط پرستو| |

در پي گفتگويي باهم ، در كنار همند

اما ،

او حواسش جاي ديگريست .

وي ميگويد و ميگويد و...

ولي او بي هيچ كلامي ، به دور دستها خيره شده ؛

سرد و يخي ...؛


گوش شنوا سيري چند ؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:21 توسط پرستو| |

بنويس كه چقدر دوستش داشتي،

بنويس آن كه رسوا شد ، تو بودي نه او،

بنويس كه ديگر ،هيچوقت عاشق نخواهي شد...

بنويس كه ديگر تنهايي،... تنهاي تنها؛

سنگ صبورت ديگر نيست


نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 19:35 توسط پرستو| |
 

مینویسم ،

مینویسم ، مینویسم .....

 

 مال من ،

          بی نام ؛

 مال دیگران ،

                 نامدار .

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:57 توسط پرستو| |