تبليغاتX
ماهي قرمز

ماهي قرمز

گفتم : چگونه ؟ ميسر نيست ؟

نمي شود؟ ديگر دير شده !!

ديگر مني نيست ؛ ديگر تواني براي سازش و ساختن نيست

مي بيني ... دست خودم نيست ؛

اشكهايم يكريز روان است و

سراپايم پر از اندوه و غم .

چه كرده ام كه تاوانش چنين بود ! ؟

تا كي بايد در اين عذاب بمانم !؟ كجا اشتباه كرده ام !؟

به كه بد كرده ام !؟

پس عدالت خدايي كجاست ؟ !!!!


جوابي نداشت !!!!!
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 21:1 توسط پرستو| |


فاصله عشق و نفرت ،

به اندازه مويي است ؛

تو ، خود ، اين مو ، بودي و...

عشق را به نفرت بدل كردي ... !

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:50 توسط پرستو| |


ماهي من سرما خورده و مرتب آب از بيني اش سرازير بود،

بطوريكه آب از تنگ لبريز شده بود.

-------------------------------------------------------------------------------------------

«كامبيز درم بخش»


نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:27 توسط پرستو| |

در پي گفتگويي باهم ، در كنار همند

اما ،

او حواسش جاي ديگريست .

وي ميگويد و ميگويد و...

ولي او بي هيچ كلامي ، به دور دستها خيره شده ؛

سرد و يخي ...؛


گوش شنوا سيري چند ؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:21 توسط پرستو| |

بنويس كه چقدر دوستش داشتي،

بنويس آن كه رسوا شد ، تو بودي نه او،

بنويس كه ديگر ،هيچوقت عاشق نخواهي شد...

بنويس كه ديگر تنهايي،... تنهاي تنها؛

سنگ صبورت ديگر نيست


نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 19:35 توسط پرستو| |
 

مینویسم ،

مینویسم ، مینویسم .....

 

 مال من ،

          بی نام ؛

 مال دیگران ،

                 نامدار .

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:57 توسط پرستو| |

ها ری را،

 میدانم

 حالا میدانم همه ی ما جوری غريب ادامه ی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريه ايم.

گريه در گريه، خنده به شوق،   

نوش! نوش ... لاجرعه ی ليالی!

در جمع من و اين بُغضِ بیقرار، جای تو خالی!

----------------------------------------------------------------------------------------------

سيدعلي صالحي


نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:4 توسط پرستو| |

حالا كه آمده اي

گريه نمي كنم

اين باران از آسمان ديگريست

--------------------------------------------------------------------------------------------------

محمدرضا عبدالملكيان

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 18:18 توسط پرستو| |
 

اين صبح، اين نسيم، اين سفره‌ی مُهيا شده‌ی سبز، اين من و اين تو، همه شاهدند
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ... يکی شدند و يگانه.
تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمديم.
اول فقط يک دلْ‌دل بود. يک هوای نشستن و گفتن.
يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. يک هنوز باهمِ ساده.
رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم.
بعد يکصدا شديم. هم‌آواز و هم‌بُغض و هم‌گريه، همنَفس برای باز تا هميشه با هم بودن.
برای يک قدم‌زدن رفيقانه، برای يک سلام نگفته، برای يک خلوتِ دل‌ْ‌خاص، برای يک دلِ سير گريه کردن ...
برای همسفر هميشه‌ی عشق ... باران!
باری ای عشق، اکنون و اينجا، هوای هميشه‌ات را نمی‌خواهم
... نشانی خانه‌ات کجاست؟!

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

سید علی صالحی

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:20 توسط پرستو| |
 

چند نقطه ساده  .... فقط  همین.

زندگی در جریان است ... بدون ....

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 17:17 توسط پرستو| |
 

خسته ام و دلتنگ از


تمام دردهايي كه بر جانم است ..


ديوارها ، فشارم ميدهند ...


تنها مينشينم و ...


گاهي دراز ميكشم ،


شايد فراموش كنم كه تو ، بر سرم چه آوردي !!!؟


خواهم رفت و ديگر ...


بازگشتي نخواهد بود

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 20:45 توسط پرستو| |
اگر مردم ، تو گريه نكن ؛


تنها برايم يك شيشه گلاب بياور و شاخه اي زنبق بنفش ،


كه ميداني چقدر دوست ميدارم.


گلاب بياور ،

تا لااقل گل آبي كه از شستن سنگم بوجود مي آيد ،


بويي داشته باشد تا به عشق آن بو ،


از شستن دست مشويي.


((ميبيني ،ميبيني ، مدتهاست كه كسي به من سر نزده است .


ديگر فراموش شده ام ، ديگر از يادها ، خاطره ها ... رفته ام ،


تو كه امروز مرا به ياد آوردي ، لااقل قدري بيشتر بمان ،


تا حس كنم هنوز ،


كسي مرا دوست دارد ، و هنوز كسي ... ))


ميگويم : زنبق بنفش


تا دوباره حس كنم ، هنوز به ياد داري كه چقدر زنبق را


دوست دارم ؛


زنبق بياور به ياد تمام آن خاطره هاي خوبي كه


از ديدن زنبق داريم.


تو هميشه ،


بعد از هر اشتباهي ،

برايم زنبق مي آوردي و با ديدن شوق ديدن آن در چشمانم ،


مي خنديدي ، مي خنديدي و مي گفتي :


(( تو هنوز كودكي ،

خيلي راحت ميشود ترا با شاخه اي زنبق ، گول زد ))


آري ، كودك بودم .


- حال سالهاست كه مرا از ياد برده اي ، كه زنبق را هم ،

فراموش كرده اي ؛


زنبق بنفش ، شيشه اي گلاب ...

هه ، خنده دار است.


كاش الآن مي آمدي ،


مي آمدي و مرا با يك شاخه زنبق بنفش گول ميزدي و

من ترا مي بخشيدم ؛


مي بخشيدم ، كه ناقافل ، رهايم كردي و رفتي ، 


بي هيچ حرف و سخني ، بي هيچ ...

نه !


اينبار اينگونه ميگويم ...


وقتي مردم ،

وقتي بعد از سالها فهميدي و تصميم گرفتي


سري به مزارم بزني ...


برايم هيچي نياور ، خودت هم نيا ، 


اصلا  از آمدن صرف نظر كن ،


تا مبادا آرامش ابدي مرا برهم بزني ؛


چون ، اينبار ،


اگر زنبق بنفش هم بياوري ، ديگر گول نمي خورم ؛


من ، بزرگ شده ام !


نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 10:0 توسط پرستو| |